دیرست گالیا!

برای ما که آخرای خطیم و دستمان خالیست و از از اودور افتاده و راه برگشتی هم نداریم، اشکالی نداره گهگاه از این زنجموره‌ها بکنیم. هرچند سایه می‌گوید که هنگام این حرفها نیست. ولی چاره چیست. مثل اینکه داریم تمام میشیم.

اینجا غریب تر از من کسی نیست

 وقتی به گرد خواستنت هم نمی رسم

 اینجا نزدیک تر از تو

 کسی به من نیست

 

وقتی عمرم را

 برای آمدنت

 اندوخته می کنم

 

دور از جشم همه!

 دور از چشم خدا!

 

یکبار دیگر

 اگر

 تنگ در آغوشم باشی

 رنگین کمانی

 همه آسمان را

 نقاشی می کند

 

و خدا آنچنان به حیرت خلقتش می افتد

 که

 آسمان را یکسر

 ویران می خواهد!

 

اما

«دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست»

 

به ره افتاده

کاروان!


/ 0 نظر / 9 بازدید