ماهیت بن لادن؛ وحشت شرقی در دل غربی

در قرن بیستم اما با اندک تغییری در ساخت اجتماعی این قبایل شاهد ظهور طالبان و القاعده در خاورمیانه و برخی فرقه‌ها و حتی جنبش‌های به ظاهر ناسیونالیستی در مجاورت قدرت‌های بزرگ اقتصادی و نظامی بودیم.

هرچند که پیش از این ساخت اجتماعی و سیاسی اروپا دستخوش تغییراتی شد تا سدی در برابر نفوذ کمونیسم ایجاد شود، اما امروز دیگر آن شیوه به بن بست رسیده و متضمن امنیت قاره‌های سفید نیست چرا که جنگ ویرانگر دوم ثابت کرد که نباید عامل بازدارنده یک حکومت یا یک کشور مستقل باشد. آدولف هیتلر به عنوان دست پرورده نظام سرمایه داری در 1930 سرانجام به دلیل قدرت یافتن بیش از حد و تسلط بر نیمی از اروپا داعیه جهانداری یافت و خود به عاملی برای تهدید منافع کسانی شد که او را برکشیده بودند تا مانع نفوذ کمونیسم به اروپا شوند.

از 1970 به بعد بود که هژمونی سرمایه داری در منطقه خاورمیانه تغییری اساسی کرد و با رویکرد نوینی چون بنیادگرایی اسلامی علاوه بر تخریب وجهه انقلاب‌های مردمی چون انقلاب اسلامی ایران، باعث افول ستاره بخت تفکرات آزادیخواهانه در زیر لوای اندیشه اسلام شد. تا جایی که در غرب، اسلامگرایی، بنیادگرایی، طالبانیسم با انقلاب اسلامی مترادف و عامل اصلی ترور و ناامنی معرفی شدند.

در مقابل سلطه شوروی سابق بر افغانستان، این تفکر پیشتاز شد و با تحریک احساسات مذهبی مردم زمینه سقوط حکومت‌های وابسته به شوروی را فراهم کرد. سپس در مقابل نیروهای ملی و مستقلی چون احمدشاه مسعود ایستادگی کرد و با ترور او به جنبش‌های مردمی و دموکراتیک در افغانستان خاتمه داد.

اما ماجرا به همینجا ختم نشد و به تدریج طراحان شبکه القاعده به این فکر افتادند تا از این اهرم به عنوان عاملی موثر و رعب‌انگیز در ایجاد امنیت پلیسی و سلطه نظامی در داخل و خارج کشورهای جهان اول استفاده کنند.

چنانکه دیدیم بنیادگرایی نه تنها مانع از نفوذ و حضور آمریکا و اروپا در منطقه نشد بلکه زمینه دخالت‌های مستقیم و علنی آنها را پس از اتمام دوران جنگ سرد در منطقه فراهم نمود.

بنیادگرایی به سهولت دستاوردهای جنبش‌های استقلال‌طلب را بر باد داد و حاصل پیکارهای سالیان گذشته مردم را به تباهی و بدنامی کشاند.

مگر نه اینکه دوران استعمار و مداخله نظامی و لشکرکشی از آفریقا و خاورمیانه سرآمده و منطقه می‌رفت تا با ظهور رژیم‌های دموکراتیک و نظام‌های مردمسالار به توسعه خود شتاب بخشد؟ و مگر نه اینکه در ادامه‌ی راه رهبرانی چون گاندی، ناصر، تیتو، امام خمینی و دهها شخصیت آزادی‌خواه و استقلال طلب، رهبرانی دیگر چون احمدشاه مسعود ظهور یافتند تا با تکیه بر اراده و هویت ملت‌های خود، جامعه‌ای آزاد، بالنده و مردمسالار را احیا کنند؟ پس چگونه شد که نسخه‌های بدلی این اندیشه‌ها طراحی و رشد یافتند و سلاح و نقشه‌های خود را از منابع پنهان دریافت کرده و با قتل و غارت و آدمکشی و ترور انسان‌های بی‌گناه و مردم بی‌دفاع و لایه‌های پایین همان جوامع اروپایی و آمریکایی در متروها و خیابان‌ها به دنبال اجرای دستورات مکتبی! یا عمل به مقدسات بودند؟

امروز که بن لادن به عنوان نماد و سمبل این مکتب‌واره‌ها حذف فیزیکی و یا به عبارتی تاریخ مصرف او تمام شده است، سوال بزرگی پیش روی ماست و آن اینکه آیا مجالی برای رشد و نمو جنبش‌های آزادیخواهانه و دموکراتیک به وجود خواهد آمد و یا باید منتظر تغییر شکل صف بندی‌ها و ظهور نمادهای بدلی تازه‌ای باشیم؟

هرچند مرگ تاوان مناسبی برای ریختن خون هزاران بیگناه نیست، اما تلاشی جسد بن لادن می‌تواند التیام بخش بخشی از دردهایی باشد که او به انسان معاصر روا داشت. دردهایی که به قدرت‌ها مجال داد که بخاطر ترس از تروریسم و بنیادگرایی بقیه حقوق انسان‌ها را در همه جوامع نادیده بگیرند.

جهان امروز چهره‌ای دیگر از خود به نمایش گذاشت و آن مرثیه سرایی آشکار و تظاهرات علنی برای تقدیس چهره آلوده‌ای چون بن لادن بود.

اگرچه دیگرانی هم بودند که با ناشیگری ماهیت اندیشه‌های خود را به نمایش گذاشتند، چون اسماعیل هنیه که فقدان این به اصطلاح مجاهد عرب را به سوگ نشست؛ اما متاسفانه وزیر خارجه ایران نیز به جای تبریک این اقدام انسان پسندانه حتی به دست خالقان و طراحان و سازندگان شخصیت و فرقه او؛ نه تنها نتوانست همچون اقدام سیدمحمد خاتمی در محکومکردن فاجعه 11 سپتامبر، چهره‌ای صلح طلب از ایران به نمایش بگذارد، بلکه با انتقاد ناشیانه‌ای چون دخالت در امور دیگران و عملیات نظامی در خاک کشورهای دیگر، دچار یک تناقض آشکار در موضعگیری علیه تروریسم شد.

چرا که وی به این زودی فراموش کرد که شخصی چون عبدالمالک ریگی نیز در خاک پاکستان مسکن گزیده و با امنیت به آن کشور رفت و آمد می‌کرد و از حمایت نیروهای امنیتی آن کشور برای قتل و آدمکشی و جنایت در خاک کشورمان استفاده می‌کرد و اقتدار ایران زمین اقتضا می‌کرد که برای به دام انداختن او حتی به خاک پاکستان وارد شویم و به جای مماشات و رعایت اصول دیپلماتیک برای ریشه کن کردن گروهی که بهترین سرداران این مملکت را بی‌محابا به خاک و خون می‌کشیدند وارد عمل شویم.

دریغ که سیاستمداران ما شیوه بهره برداری از اختلافات و رقابت بین قدرت‌های بزرگ را نیاموخته و چون کارآموزی تازه کار تنها به داعیه‌داری در میدان تحلیل بی‌مصرف دل خوش کرده‌اند.

همچنین وی به یاد ندارد که سیاست خارجی ما حضور حتی معنوی را در کشورهای دیگر برای دفاع از مظلوم روا می‌دارد، این کشور خواه فلسطین و خواه لبنان باشد. خواه حذف و ترور سلمان رشدی مرتد در یک کشور اروپایی.

پس بجا بود اگر آقای اسماعیل هنیه بجای دفاع از چهره منفوری چون بن لادن سعی می‌کرد تا روحیه آزادمنشی و تقوای مسلمانان در پرهیز از ریختن خون ناحق را به نمایش بگذارد شاید جهانیان بین اسلام مترقی و اسلام طالبانی تفاوتی قائل شوند.

در این مجال ذکر یک نکته دیگر خالی از فایده نیست. به یاد داریم که در دوران جنگ جهانی دوم برخی از بزرگان این سرزمین به تصور وجه اشتراک در خون آریایی تحت تاثیر شعارهای عوامفریب آلمان نازی به جرگه آنها در غرب کشور پیوستند و برخی از روشنفکران نیز به زندان متفقین درآمدند و پس از افشای جنایات هیتلر بود که از انتخاب عجولانه خود شرمسار شدند.

مباد که یکبار دیگر به تصور مقابله با کفر و لائیسیته در دام جریاناتی بیفتیم که نه تنها دست‌آموز همان کافران! بلکه ژاندارم بی مدالی هستند که برای انحراف مسیر و تقلب در ارزشها و واژه‌های گرانسنگی چون جهاد و شهادت بوجود آمده‌اند. چرا که در کمال حیرت و ناباوری شاهد آن هستیم که جهل و تحریف در مسلک‌های وهابیون و سپاه صحابه تا آنجا پیش رفته است که مردم مسلمان پاکستان داغدار مرگ بن لادن هستند و این مراسم با آیات مقدس قرآن به کرّات از شبکه‌های تلویزیونی جهان غرب پخش و بازپخش می‌شود تا لشکرکشی زمامداران خود را برای مردم جهان موجه جلوه دهد.

/ 0 نظر / 12 بازدید