چه بی نشاط بهاری...

بسیار بی‌ادبانه است که بجای پیام تبریک سال نو اینجور ناامیدانه و سیاه به شروع سال 90 نگاه کنم. با وجود امیدهایی که اینور و آنور برایمان درست کرده‌اند و با وجود لحن محکم پرزیدنت اوباما در حمایت از دموکراسی و با اینکه انقلابیون در چند قدمی طرابلس هستند و مردم افسرده سوریه به خودشان تکانی داده و برای زنده کردن ارزش‌های انسانی دمشق و شام بپاخاسته‌اند، به سه دلیل بزرگ در این روزهای آغازین سال 90 غمگین و پریشان حالم.

اول. بخاطر مرگ دوست عزیزی که یکسال و نیم است ترکش کرده بودم و افسوس می‌خورم چرا بر بحث‌ها و اختلافاتمان پافشاری نکرده و با او نجنگیدم.

اکبر حیدری که پیش از 50 سالگی و درست در آغاز شکفتن شعور شعری‌اش با تومور خلق‌الساعه مغزی از پا درآمد و زندگی مرفهی را ترک کرد که می‌شد با آن ده سال کار فرهنگی کرد. هر چند در ساختمان سازی خرج شد.

مرگ او را نه تنها باور نمی‌کنم بلکه هنوز منتظرم برایم سنگ قبر گرانیتی از نوع سنگ احمد حیدربیگی بخرد تا بر مزارم بدرخشد. به یاد روزی که از مراسم چهلم آن شاعر عزیز بازمی‌گشتیم و من با او شرط بستم که سنگ مزار مرا هم تهیه خواهد کرد. هرچند او شرط را برد.

دوم. بخاطر سونامی ژاپن اندوهگینم که چرا مردمانی با این سطح از رفاه و شعور تکنولوژیکی و آن صدمه تاریخی از تشعشعات اتمی، بار دیگر درگیر نیروگاههایی هستند که بجای رشد وتوسعه مرگ آرام و دردناک به ارمغان می‌آورد و چرا عاقبت طمع‌ورزی سرمایه‌داری و رقابت ابلهانه در تسخیر بازارهای جهانی به حادثه‌ای منتهی می‌شود که همه عقول انسان مدرن سرجمع نمی‌توانند راهی برای رهایی از آن بجویند.

به یاد می‌آورم اپیزود پنجم ازفیلم "رؤیا" اثر مرد خردورز و هوشیار هنرمند ژاپنی "اکیرا کوروساوا" را که این حادثه دهشتناک را پیش بینی کرده بود و هنرمندانه به همه دنیا هشدار داده بود اما کو گوش شنوا. و به یاد می‌آورم سخن مخملباف را که پس از بازگشت از یک جشنواره سینمایی در ژاپن می‌گفت: در ژاپن و حتی در بین اهالی سینمایش کسی کوروساوا را نمی‌شناسد!!

و باید هم نشناسد. چون اگر می‌شناخت به این حال و روز نمی‌افتاد. دردآور است سرنوشت ملت‌هایی که صدای هنرمندانشان را خفه می‌کنند و هشدارهای فرهنگی آنها را به سخره می‌گیرند و عاقبت در تلی از خاک و خاکستر به سوگ یکدیگر می‌نشینند!

سوم. اندوهگینم به خاطر آنکه این بهار هم بی رخ او رسید. اویی که ده‌ها سال است در انتظارم تا در کنارش و در حضورش بهار را با نشاط بگذرانم و به امید بودنش نفسی تازه کنم شاید از این فضای خاکستری اندوه رها شوم و شادی درونم را جشن بگیرم.

اما به قول شاعر: نه لب گشایدم از لب نه دل کشد به نبید/ چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید/ نشان داغ دلم ماست لاله‌ای که شکفت / به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید.

و هر بهار پس از خوانش این شعر با خود می‌گویم سال آینده دیگر نخواهم بود تا با این حجم از حزن و اندوه در میان زندگان نباتی به امید سبز شدن و میوه دادن و به بار نشستن این همه خزان و سردی زمستان را تحمل کنم.

هرچند ناامید کردن از ازلام شیطان است اما این روزها هیچ نشانه‌ای از همراهی او نیست و هر سال دورتر و دست نیافتنی‌تر از سال گذشته می‌شود و امید دروغین دادن بسیار بدتر از ناامید کردن است.

پس با اجازه همه دوستان خوشبین می‌خواهم چند روزی ناامیدانه به آنچه داریم فکر کنم و بی دلیل به نداشته‌ها دل خوش نکنم.

/ 2 نظر / 9 بازدید
سیب سرخ

با سلام خیلی خیلی جالب نوشته بودید واقعا این درگیری‌ها و کشتارهای بی‌رحمانه دل هر آزاده ای رو به درد میاره خدا کندکه آقایمان زودتر بیاید کاش سربازان خوبی بودیم یا علی