یک شن برای جاذبه کافیست

یک شن برای جاذبه کافی‌ست

و من تمام کوه‌ها را بیهوده چون بادهای وحشی

در جستجوی جاذبه پیمودم

 

دوست عزیز شاید این رسم قدیمی را فراموش کرده بودم که به جای حرف زدن و وراجی‌های بی‌حاصل با دوستانم از طریق نامه گفتگو کنم. اما حرفهایی که اینروزها در وبلاگ جوان‌ترها می‌خوانم این بهانه را در من زنده کرد و یادم آمدکه روزگاری با دوستان عزیزتر از جان که در جبهه یا کلاس درس یا ممالک دیگر بودند ده‌ها نامه رد و بدل می‌کردیم که امروز مجموع آن نامه‌ها می‌تواند سند ارزشمندی برای شناخت حال و روز آدم‌های دهه شصت باشد و شاید ارمغان گرانبهایی برای فرزندان ما که در آینده بخوانند و بدانند که چرا پدرانشان به جای معامله خانه و زمین و خریدن باغ و ویلا عمر خود را در لابلای کاغذها هدر داده و به جای اسکناس‌های ریز و درشت کاغذهای تا شده و مچاله‌ای را در صندوق اماناتشان نگهداری می‌کنند.

دوست جوان من!

 روزگار آنچنان نامراد و زمانه آنچنان دلسردکننده است که جایی برای تعارف و مجامله باقی نمی‌گذارد و اگر در همین چند صفحه نتوانم آنچه را که در دل دارم بازگو کنم قطعا هم به شما هم به ذهن خودم و هم به تاریخ خیانت کرده‌ام.

پر واضح است که ما هنوز نفهمیده‌ایم که چرا وقت طلاست! شاید در طول تاریخ فلسفه و ادبیات ما هیچ کس به اندازه خیام به راز "گذشت شتابان عمر" بخوبی پی نبرده است. می‌دانی چرا؟ چون که مولوی برای بازگو کردن اندیشه‌های خود که سرجمع شاید ده سطر باشد ده‌ها هزار بیت سروده و فکر نکرده بی‌چاره انسان قرن بیستمی چگونه ممکن است فرصت کند و روزی بنشیند و این اشعار را بخواند. فهمیدن پیشکش!

بقیه علما و اندیشمندان هم به همین منوال نوشته‌اند و شاید گزافه‌گویی کرده‌اند اما فقط خیام است که تنها 15 رباعی از خود به‌جا گذاشته و در همین سی خط شعر، تمام دیدگاه‌های خود مربوط به آفرینش، زمین و زمان، جبر و اختیار، مذهب و اخلاق، مبدا و معاد، شادی و غم و... را بازگو نموده است. همین خیام است که می‌گوید «صبح است دمی با می گلرنگ زنیم/ این شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم/ خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح/ کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم» همین خیام است که فهمیده چقدر فرصت کوتاه است و چقدر زیستن در این جهان ارزشمند و والاست و باید فرصت را مغتنم شمرد و به کار و تلاش بی‌وقفه مشغول بود.

دوران جهان بی می و ساقی هیچ است/ بی زمزمه ساز عراقی هیچ است/ هرچند در احوال جهان می‌نگرم/ حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است» همین خیام است که از هول و هراس جهانی که ابتدا و انتها ندارد به خشم آمده و بر سر انسان بیچاره و سردرگم همه عصرها فریاد می‌زند که: کجای کارید، چقدر حریص و بی‌مقدارید و چقدر ابلهانه فکر کرده‌اید که جاودانه خواهید ماند.

همین خیام است که بر سر همه دانشمندان فریاد می‌زند و با پوزخند دانش آنها را به سخره می‌گیرد و می‌گوید: «آنان که محیط فضل و آداب شدند/ در جمع کمال شمع اصحاب شدند/ ره زین شب تاریک نبردند به روز/ گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند»

حالا وقتی خوب نگاه می‌کنم می‌فهمم که چقدر آرزوهای ما کوچک و خنده‌دار است، چقدر شناخت ما از جهان ناقص و اشتباه است، چقدر در مقابل کوچک‌ترین سنگریزه یک بیابان حقیر و بی‌مقداریم. اما با این همه چقدر پر باد و بروت و پر هیاهو و چقدر نالان و گریانیم. به خاطر همین است که مولوی می‌گوید: «زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»

دوست عزیز!

این درد بی‌درمان آدم‌هایی که بیشتر از نوک دماغشان را می‌بینند هزاران سال است که وجود داشته و امثال خیام و حافظ با هم درگیر بودند اما شاید تنها یک نکته ارزشمند وجود داشته باشد که چگونه با حماقت آدم‌های پیرامون خود برخورد کرده‌اند و چگونه عمر را آنگونه که دوست داشته‌اند سپری کرده‌اند. امروز نگاه روشنفکرانه و جامعه‌شناسانه به مسایل جهان راه به جایی نخواهد برد چرا که معضلات بشر الزاما ناشی از ساختارهای سیاسی و یا اقتصادی نیست. امروز علیرغم اینکه علم، سلطان مطلق زمین شده و ادعا می‌کند همه زیر و بم قانونمندی‌های هستی را کشف کرده و علیرغم گسترش این همه وسایل ارتباطی که با یک کلیک می‌توان در کنار معشوق رفت و با یک پالس می‌توان از هزاران کیلومتر آن طرف‌تر امواج عشق را در وجود کسی دیگر ساطع کرد، متاسفانه انسان بیش از هر زمان دیگری تنها، غمگین،‌ افسرده و بی‌کس و کار است. دیگر خبری از لیلی و مجنون،‌ شیرین و فرهاد، رومئو و ژولیت نیست. هر چه هست عشق‌هایی است در حد یک آیس‌پک با قیمت گران و یخ کرده! که کافی است روکش آن را محکم پاره کنی و بنوشی تا جگرت برای چند دقیقه خنک شود! امروز به جای آن همه مستوری و معشوقی که در حجاب بود همه چیز عریان و برهنه است و کافی‌ست پنجره خانه را بگشایی تا به خانه همسایه مشرف شوی. کافی‌ست یک فیلترشکن داشته باشی تا هزارتوی مسکن هنرپیشه‌های جهان را در مانیتور خانگی‌ات سیرکنی.

دوست عزیز من!

این ماحصل آن جهان آزادی است که امثال شما سینه چاک عبور از مرزهای آن شده‌اید. لذاست که هیچ کس از خانه بیرون نمی‌آید، سر به بیابان نمی‌گذارد، شوریده و مجنون نمی‌شود تا لیلی خویش را جست و جو کند. لذاست که هیچ فرهادی خانه و زندگی خود را ترک نمی‌کند تا در کوه بیستون به جای کوبیدن بر سنگ تیشه را بر فرق خود بکوبد شاید جبران هجران شیرین باشد.

چقدر دنیای ارتباطات و آزادی رسانه‌ها کسل کننده، بی‌مزه و پوچ جلوه می‌کند چون در تمام طول و عرض این شبکه حتی یک کمان ابرو پیدا نمی‌شود تا با آن تیری به سوی قلب عاشق روانه کنیم! چقدر عشق‌های امروز مثل fastfood  شده که کافی‌ست در عرض ده دقیقه آن را بپزی و پنج دقیقه سرپا سرپا آن را ببلعی و بعد هم آروغ بزنی و دلخوش باشی به این که سیر شده‌ای.

این همه را گفتم برای اینکه حواست را متوجه این موضوع بکنم که اگر جایی کاری می‌کنند که تو دردت می‌آید ریشه‌اش همین بلای خانمان سوز تنهایی و بیکسی است. تنهایی برساخته از تمدن و آزادی انسان معاصر.

قرار بود این آزادی دوای دردهای ما شود نه بلای جان ما. قرار بود آزاد شویم تا آن را که دوست داریم زودتر به دست بیاوریم پیش از آنکه بمیریم و پیش از آنکه قامتمان خمیده شود. اما حالا که آزادیم اصلا حوصله نداریم که از خانه بیرون رفته دوتا کوچه بالاتر پنج دقیقه زیر پنجره محبوب منتظر شویم تا اجازه ورود به ما بدهد. این آزادی حالا بلای جان ما شده است و باعث جدایی بیشتر و بیشتر. قدیم‌ها آدمی مثل من با وضعیت اداره پست در سال‌های 65 تا 70 روزی دو سه نامه می‌نوشتیم و به این طرف و آنطرف می‌فرستادیم و یک ماه منتظر می‌ماندیم تا جواب آن نامه‌ها به دستمان برسد اما امروز در حالی که با فشار یک دکمه می‌توانیم همه نامه‌هایمان را برای میلیون‌ها انسان ارسال کنیم معطل می‌مانیم که چه بنویسیم؟ برای که بنویسیم؟ آن که می‌خواهیم کجای این دنیا زندگی می‌کند؟ آدرسش چیست؟ آیا id دارد یا اینکه بی‌نام و نشان است؟

حالا همه کم آورده‌ایم، حالا همه با این همه بوق و کرنا و این همه dvd و vcd و chenger های hi-fi صدایمان حتی به گوش مادر و خواهرمان هم نمی‌رسد. به راستی چه بلایی سرمان آمده؟ نکند لال شده‌ایم و ادای حرف زدن را درمی‌آوریم و شاید آنها کر شده‌اند و ادای شنیدن را درمی‌آورند.

حالا بگذار کمتر پرچانگی کنم. بگذار صریح و روشن بگویم که "هر عیب که هست از مسلمانی ماست" دنیا همه عناصرش را به ما هدیه کرده زمین و آسمان دست به سینه مثل غول چراغ جادو در خدمت‌گزاری ما حاضر ایستاده‌اند،‌ سازه‌های فولادی، ارتفاع عمارت‌های ما را درست تا زیر خانه خدا بالا برده‌اند، بالگردهای غول پیکر راه رفتن به قله اورست را چقدر هموار کرده‌اند اما به راستی کسی هست که در معبد این جهان قابل پرستیدن باشد؟

سال‌ها پیش از قول بودا شنیده بودم که: " معبد بدون بت به راهب ستایشگر نیاز ندارد" به این جمله همیشه می‌خندیدم فکر می‌کردم عصر عصر بت شکنی است همه تابوها باید شکسته شود. انسان باید آزاد شود. آزاد آزاد اما حالا که در سراشیبی پنجاه سالگی قرار گرفته‌ام احساس می‌کنم که ای کاش جایی بود که به اسارتش درمی‌آمدم چون می‌بینم درد بی‌درمان امثال شما دوست عزیز من این است که بیش از آنچه که باید آزاد بوده‌اید و بیش از آنچه که نباید اسیر. یادم آمد یک شعری که پشت کامیون‌ها می‌نوشتند: "ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد/ در دام مانده صید و صیاد رفته باشد" و حالا می‌فهمم که همین شعر آبگوشتی چه مفهوم کلیدی در تشریح تمدن معاصر دارد. تمدنی که همه صیدهایش را در دام به امان خدا رها کرده و خبری از صیاد نیست.

حالا شاید تعجب کنی که آن شعر اول این نوشته چه ربطی به این همه پراکنده گویی داشت. برایت می‌گویم حاصل سال‌ها بیهوده به این در و آن در زدن، آن شد که من گمان می‌کردم برای جاذبه داشتن و برای یافتن قطب بزرگ در هر کاری باید دنیا را بگردم و غول‌ها را کشف کنم شاید بتوانند آهن گرانسنگ وجود مرا جذب خود کنند! بعضی وقت‌ها با خود می‌گفتم هیچ قطبی برای جذب من خلق نشده است اما امروز آخرین حرف من که حاضرم بعد از گفتن آن چشمهایم را بسته و آرام بمیرم این است که "یک شن برای جاذبه کافی‌ست."

هر وقت مفهوم همین شش کلمه را درک کردی رستگاری زیر پای توست و همه رازهای جهان در پیش دیدگانت گشوده می‌شود.

نقطه.

(این نامه هرگز ارسال نشد و حالا که در یکی از نشریات محلی همدان آن را چاپ کرده‌ام مخاطب نامه را برای همیشه از فهرست دوستانم خط زدم آن هم بخاطر توهین به انسانی معصوم که غایب بود)

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
مریم صباغ زاده

تازه آمده ای و امیدوارم که دیر بپایی! به من لطف داشتی. ممنون باز هم به وبلاگم سر بزن.

همان

در زایشی‌ پُر تلاطم‌ استوارُ کوشا این‌ قلب‌ِ زندگی‌ست‌ که‌ می‌تَپَد!

همان

هر از گاهی‌ در رویارویی‌ با سختی ‌های‌ بزرگ‌ زنده‌گی‌ مجبور به‌ از دست‌ دادن‌ِ چیزهای‌ آشنا وُ عزیز می ‌شوی‌! یا مجبوری‌ ترک‌ بگویی ‌، بی ‌که‌ چیزی‌ تازه‌ را به‌ دست‌ آری‌!

همان

اصرار در نگه‌ داشتن‌ِ آن ‌چه‌ نگه‌ داشتنی‌ نیست‌، به‌ فرو ریختنش‌ می ‌انجامد همانندِ دانه‌های‌ شن‌ از میان‌ِ انگشتان‌! با جرأت‌ به‌ رها کردن ، آزادی‌ همآهنگ‌ می ‌کند روح‌ُ جان‌ را ...

همان

برای‌ شروع‌ِ تازه‌، می ‌باید هر چه‌ به‌ آن‌ خو کرده‌ییم‌ را واگُذاریم‌! قانون‌ِ طبیعت‌ است‌ این‌، همانندِ جذرُ مَد رازی‌ از حیات‌ ...