به راه بادیه رفتن ...

دوستی کامنت خصوصی گذاشته بود که : «ای بابا دلت خوشه! روزنامه‌نگاری هم شد شغل؟ مگه چیزی میتونی بنویسی یا حرفی بزنی به دردبخور؟ پس ول کن برو دنبال مطالعه و عمیق شدن و ...»

بعد هم چند ناسزا به ما روزنامه‌نگاران عصر حاضر نثار کرده بود و مدعی شده بود که ما با شرایط حاضر کنار آمده‌ایم و عمله ظلم شده‌ایم وگرنه باید در گوشه ... می‌بودیم!

بقیه مطالب این عزیز ایده‌الیست را سانسور می‌کنم و فقط چند جمله برای بیان دردی که مجالی برای بازگو کردنش نیست:

عزیز دل برادر! دیرگاهی است که در خانه همسایه من خوانده خروس / وین شب تلخ عبوس/ می‌فشارد به دلم پای درنگ...

به گمان من صدای شما از جای گرمی درمی‌آید و نیز دغدغه‌ای برای داشتن! ندارید و در زندگی متنعم غوطه‌ورید و یا اینکه مردم را مشتی موجود بی‌احساس و بی مسئولیت و بی سواد می‌پندارید که برای بهبود اوضاعشان گامی برنمی‌دارند.

این را از روی نگاه شما به دسته‌بندی کردن آدم‌ها و تهمت زدن بی‌سند می‌گویم چرا که در چند دهه اخیر دیدیم که چگونه برخی روشنفکران معاصر که در برج عاج خود نشسته و در محافل خیلی خیلی خصوصی خود به صرف ... تنها نق زدند و شعر بافتند و در پشت دیوارهای چندگزی به افشاگری علیه استبداد پرداختند و دست آخر در تنهایی و انزوا مردند و شاید یک دو اثر بی مخاطب و مغلق و پر استعاره از خود بجا گذاشتند.

ادعای سفر به اعماق خیلی خوب است ولی به شرط آنکه نفس داشته باشی، تجهیزاتت کامل باشد تا خفه نشوی، چند نفر در ساحل چشم انتظار سلامت تو نباشند و همچنین برای درمان دردی یا کشف رازی یا دستیابی به گنجی دل به دریا بزنی. وگرنه حماقت است بدون هیچکدام از اینها راهی سفری شوی مانلی‌وار!

حالا اجازه بده ما همچون بقیه این چند میلیارد انسان زمینی و نه آسمانی به همین راه بادیه دلخوش باشیم و به بوی عشقی در کنج دنج شهری کوچک ناله‌ای ضعیف سردهیم.به راستی سرنوشت پیام زمینیان که توسط وویه‌جر برای اهالی آسمان‌های دور فرستاده شد چه خواهد شد؟ آیا گوشی برای شنیدن سمفونی 9 بتهوون در این کهکشان بی‌انتها وجود دارد؟

اما این سفینه لااقل به شعر سعدی اقتدا کرده است که: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.

و مگر نه این است که هرکدام از ما به قدر وسع خودمان می‌کوشیم؟

و باید به همه این قلم‌ها و همه این بلاگ‌ها و همه این کامنت‌ها ارج نهاد چرا که صدایی از درون حصارهای تنگ زندگی به بیرون می‌رسد و کسی را به همنوایی یا همدردی می‌خواند یا لااقل به تماشا.

چرا که حتی تماشای سوختن پروانه خود یک حادثه است که در این هستی گم نمی‌شود.

/ 1 نظر / 10 بازدید
مهدی

اول از همه می خواستم خیلی راحت چند تایی بد و بیراه به آن دوست عزیز بدهم که نشناخته سریع دارم جبهه گیری می کنم نسبت به او ... اما وقتی عکس شما بزرگوار را دیدم متوجه شدم سنی و سالی ازتان گذشته و اگر بخوام بیراه حرفی بزنم باز بشم جوجه دانشجویایی که تازه سرمون از تخم در اومده .(اینو شوهر خالم میگه که بازاریه ) اما حالا فقط به این نکته اشاره میکنم که آدم های شبیه به روشنفکر همیشه کارهای راحت رو انتخاب می کنند . کتاب می خونند نه از اون بابت که بدانند که راحت تر از کارهای دیگست و سختی نداره . و حالا فرو رفتن به اعماق که کسی هم نیست بگه چقدر رفتن به اعماق و آیا اصلا اعماقی هم وجود داره یا ... هم همان کار راحتیست که به قدر وسع برای هر کس سر انجامی داره .